حكيم ابوالقاسم فردوسى
275
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
ننگريست ، سپس به ناسزا گفتن او لب گشود . و زان پس به دو گفت كاى بدنشان * ترا نام گم باد از سركشان نترسى همى از جهاندار پاك * ز گردان نيامد ترا شرم و باك كيانى كلاه و كمر دادمت * به پيكار دشمن فرستادمت نخستين به كين من آراستى * نژاد سياوخش را كاستى برادر سرافراز جنگى فرود * كه چون او دگر در زمانه نبود بكشتى كسى را كه در كارزار * چو تو لشكرى خواستى روزگار از آن پس كه رفتى بدان كارزار * نبودت بجز رامش و بزم كار تو در خور سرورى و گردن فرازى نيستى ، بلكه سزايت بند و زندان است ، و اگر نژاد از منوچهر نداشتى و حرمت ريش سفيدت نبود سر از تنت جدا مىكردم . آن گاه فرمود وى را در بند كنند . شكسته شدن ايرانيان به جنگ تركان فريبرز چون به جاى طوس سپهبد شد ، رهام را كه دانا مردى تيز هوش و سخن پرداز بود نزد پيران فرستاد و به او پيغام داد : هر فرمانده دلير و جنگى مىداند كه شبيخون زدن آيين پرخاشگران بلند نام نيست . پهلوان آنست كه به ميدان درآيد ، هماورد بطلبد و بجنگد . اكنون از آنچه رفته است سخن نبايد گفت . كار از دو روى بيرون نيست ، گرت راى جنگ است ، من آمادهام و اگر خواهى سى روز درنگ آوريم تا خستگان از جنگ بياسايند ، و نيرو باز يابند . چون رهام نزديك سپاه تورانيان رسيد ، طلايهدار نام و نشان او را پرسيد . رهام گفت : من رهام ام ، و آمدهام تا نامه و پيام فريبرز كاووس شاه را به پيران برسانم . طلايه كسى را نزد پيران فرستاد تا وى را از آمدن فرستادهء فريبرز آگاه كند . سپهبد سپاه توران فرمود تا وى را با تازه رويى و حرمتگزارى نزد او ببرند . چون درآمد پيران به مهربانى و گشادهرويى